+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 11:2  توسط aminjafari
|
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 11:17  توسط aminjafari
|
اگه يه روز چشمات پر از اشك شد و نياز به شونه ي كسي داشتي / اصلا رو من حساب نكن / چون شونه مثل مسواك يه وسيله شخصيه...
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 11:9  توسط aminjafari
|
معلم: چند جانور را نام ببر كه پرواز مي كنند.
شاگرد: گنجشك- كبوتر- خر
معلم: خر كه پرواز نمي كنه
شاگرد: خره ديگه يهو ديدي پريد.
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 11:4  توسط aminjafari
|
اهل دانشگاهم رشته ام علافیست جیبهایم خالی ست پدری دارم حسرتش یك شب خواب!دوستانی همه از دم ناباب و خدایی كه مرا كرده جواب. اهل دانشگاهم قبلهام استاد است جانمازم نمره! خوب میفهمم سهم آینده من بیكاریست من نمیدانم كه چرا میگویند مرد تاجر خوب است و مهندس بیكار وچرا در وسط سفره ما مدرك نیست! ((چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید)) باید از آدم دانا ترسید! باید از قیمت دانش نالید! وبه آنها فهماند كه من اینجا فهم را فهمیدم...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 22:43  توسط aminjafari
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 15:9  توسط aminjafari
|
|
من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمیدانم ازین دیوانگی و عاقلی
یکآن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود
آندم که چشمانت مرا، از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
|
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 12:58  توسط aminjafari
|
من کجای این بخشایش بی پایان ایستاده ام؟
دستانت را به من بده
میخواهم در مهربانی تو تکثیر شوم
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 12:13  توسط aminjafari
|
ه جاودانگي چشمانت
ايمان بايدآورد
و به سوگند لباني كه
عظمت آفرينش را در بوسه اي مكرر مي كند.
آغوشت
حريمي كه آفتاب را مديون خويش مي سازد،
و بازوانت
سايه ساري
كه ذهن كوچك من
آرامش را در خنكاي آن تفسيري دوباره مي كند.
سخن كه ميگويي
كلمات
در پرده ي صداي تو نواخته مي شوند،
و آنگاه كه مي خندي،
تمام خدايگان احسنت بر لب
از عرش كبريايي خويش به زير مي آيند
تا شكوه خلقتت را به تماشا بنشينند.
نگاهت
آيينه اي كه تمام قد عشق را
از ازل بر من تابانيده،
و دستانت
نهايت زندگي ست
آنگاه كه گيسوان پريشان انديشه ام را
به نوازشي
گرفتار ميكني.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 12:12  توسط aminjafari
|
گریستم!
چونان که ابری از تلنگر اندوه خداوندگاران !
از آن عشق
که چون افیونی بند بند تنم را از هم می گسست.....
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 12:11  توسط aminjafari
|